تبليغاتX
"بیاد آنکه جاودانگی را در عشق بنا نهاد"

"بیاد آنکه جاودانگی را در عشق بنا نهاد"

ღ تقدیم به الهه عشق كه حضورش لحظه بود و خيالش عمري ღ

خداحافظ.........

خداحافظ همين حالا...

 همين حالا که من تنهام


خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام


خدا حافظ کمي غمگين به ياد اون همه" ترديد "


به ياد آسموني که منو از چشم تو مي ديد....


اگه گفتم خداحافظ ، نه اينکه رفتنت ساده است


نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده است


خداحافظ واسه اينکه نبندي دل به" روياهام "

بدوني بي تو و با تو همينه رسم اين دنيا

خداحافظ

            خداحافظ…

                              همين حالا…............

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 22:20  توسط حبيب  | 

تولدت مبارک...

 

 

در روياي با شکوهي هستم

که زمان را در مينوردد

در اين دنياي بي خبري

به آن همه پاکي و خوبي و صداقت مي انديشم

آنجا که دل ها به عشق ديگري مي تپد

جايي که زندگي بدون ترس از شکست خواهد بود !

و خداوند عشقي است يگانه و حقيقتي در دل

به روزگار نشاط آور مي انديشم

ايامي سراسر شادي

در انديشه ام که روزي همه ي اين آرزوها تحقق يابد

و دعا مي کنم در همه ي اين زيبايي ها

با تو سهيم باشم

                                                  تولدت مبارررررک

 

"امروز بهار توست

شروع دوباره سالي از عمر تو ....

سالي براي لمس عاشقانه ها

سالي براي دوست داشتن ها و دوست داشته شدن ها

سالي براي دورتر شدن از گذشته هایت........

تو لبخند بزن

من از میان فاصله ها بوسه ات ميزنم

امروز بهار توست تک درختم ....

دلت هميشه بهار و

بهارت هميشه سبز..."

 


+ نوشته شده در  جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 15:3  توسط حبيب  | 

 

 

هيچكس مثل تو احساس مرا درك نكرد و نفهميد كه عشق
مثل الماس تراشيده پر از ابعاد است
توفقط دانستي چونكه ناياب ترين الماسي
"دوستت ميدارم "
اي كه احساس مرا ميفهمي اي كه ميداني عشق
مثل يك مثنوي شورانگيز،پر از ابيات قشنگي است
كه هريك از آن ،معني ناب و لطيفي دارد
عشق آن تابلو زيباست كه در آن پيداست
گذر سخت زمان دوري،گذر ساعت وصل به يكي چشم زدن
روح مشتاق و ستايشگر دوست
لب خندان و رضامند نگار،ناز معشوق و نياز عاشق
بارش گريه شوق،سرخي شرم حضور
پيچش موي بلند،دور انگشت نوازشگر يار
لذت بوسيدن،تپش تند نفس وقت وصال
همدلي همنفسي همكاري روح ايثار و صبر،وقت ناهمواري
و هزاران تصوير،كه تو در ياد آري
اي كه در مرتبه و معني عشق
قافله سالاري...! 

 

 

بزرگنمایی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 22:27  توسط حبيب  | 


 

سلام حال من خوب است.

ملالی نیست جز گم شدن گاه و بیگاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند،

با این همه اگر عمری باقی بود طوری ازکنار زندگی می گذرم ،

که نه دل کسی بر سینه بلرزد و نه این دل ناماندگاری بی درمانم .

دیشب برحوالی خوابهایم سالی پربارانی بود

خواب باران و پاییزی ناآمده رادیدم

دعاکردم که بیایی با من در کنار پنجره بمانی باران ببارد

اما دریغ که رفتن راز غریب این زندگیست رفتی پیش ازآنکه باران ببارد.

می دانم دل من همیشه پر از هوای تازه بازنیامدن است

انگار که تعبیر همه رفتن ها هرگز بازنیامدن است.

بی پرده بگویم پس می نویسم، سلام حال من خوب است اما تو باور نکن !

امشب همه چیز رو به راه است همه چیز آرام.....آرام ....

باورت می شود ؟

دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو " تو نگرانم نشو !

همه چیز را یاد گرفته ام !

راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم بی صدا کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

یاد گرفته ام نفس بکشم بدون تو

و به یاد تو .........

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....

 یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...

                                      و بدون شانه هایت....!

یاد گرفته ام که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست ...

که یاد نگرفته ام ...

که چگونه.....!

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....

تو نگرانم نشو !!

"فراموش کردنت"

را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 22:50  توسط حبيب  | 

 

تو دريايي از مهر بودي و من آنقدر در مهرباني تو غرق بودم كه از ياد برده بودم تمام

نا ملايمات و نامهرباني ها را...........

تا تو بودي با خود مي انديشيدم هميشه ، همين گونه است......

 اما وقتي تو رفتي ، من ماندم و دنيايي از اندوه وحسرت و نامهرباني...

كاش مي شد چشمانم را به پيشواز نگاه مهربانت بفرستم تا بداني فراقت چشمه ي چشمهايم را خشكانده و آن ديدگان پر طراوت از غم دوريت پژمرده اند...

واژه هايم غريب و تنها مانده اند و پژواك صدايم در لحظات تنهايي ام طنين انداز شده است،

دستي براي ياري ، دستهاي خسته ام را نمي گيرد و من هنوز منتظرم تا بيايي...

بيا و نگذار سكوتي تلخ بند بند دلم را به اسارت در آورد...!!!

ولي افسوس

                 افسوس.....................

 

 


"من مي روم و تو مي ماني

 به اميد همه ي باور هايت

 با عشق مدارا مي كني و مي گويي:

                                                  كسي ديگر مي آيد ........

تو كه مي روي

                     من مي مانم و من.....

بي مدارا.....

               بي عشق....

                                      به اميد هيچ كس ديگري ! "

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 17:9  توسط حبيب  | 

بار خدايا...
چگونه مي شود، که از تو باشم
و رجعتم به تو باشد
با آنکه در من، سرشار از بي تو بودن موج ميزند.

بار خدايا...
چگونه مي شود،که همه وجودم تسبيح ترا گويد،
و نام آشناي ترا خواند،
و مجنون وار در تو محو گردد؟
در حالي که امواج سهمگيني از پليدي در من بيداد مي کند.

بار خدايا...
اي آنکه که خود بي حساب مي بخشي
به آنکه دوست مي داري
اي آنکه خود عشق وهمه خوبيها را سر چشمه اي
اي آنکه رحمتت را همواره بر نيک بد روانه ساخته اي

چنان کن،،،
که جويباري از عشقت در من رخنه کند
و مرا غرق بر اين سازد
وچنان در تو محو گردم،
که تهي تر از عدم گردم
 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 23:10  توسط حبيب  |